|
آتش روشن کردم و عهد کردم تا خاموش شدنش دعایت کنم ، میدانم به آنچه که می خواهی میرسی چرا که من هر بار یک هیزم به آتش اضافه می کنم
عجب جوش و خروشی بود عشقت خراب باده نوشی بود عشقت بهشتم را به سیبی داد بر باد عجب آدم فروشی بود عشقت...
به سلطان حقيقتها فراموشت نخواهم کرد، تو تنها شعله اي هستي که خاموشت نخواهم کرد.
باختم در عشق، اما باختن تقدير نيست، ساختم با درد تنهايي، مگر تقدير چيست؟
در آيينه مي افتاد وقتي که باد مي آمد و آشفته ام ميکرد، وقتي که غروب ميرفت و نا تمام ميماندم، در آيينه مي افتاد و خدا بازتاب تو بود و تو بازتاب خدا که در آيينه مي افتاد. (فروغ فرخزاد)
سوختن قصه شمع است ولی قسمت ماست شاید این قصه تنهای ما کار خداست انقدر سوخته ام با همه بی تقصیری که جهنم نگزارد به تنم تاثیری
گر جفاي روزگار تکه کند قلب مرا، روي هر تکه نويسم اسم زيباي تو را.
دل به دلدار سپردن کار هر دلدار نيست، من به تو جان ميسپارم، دل که قابلدار نيست...
بيشتر آدم ها زماني نا اميد ميشوند که چيزي به موفقيتشون نمونده...
عزيز دلم جدائي مکن جهان کوچکيست،بي وفائي مکن ببخش عاشقت را و منت گذار من که گريه کردم، عاشق آزاري مکن...
راز دل با يار محرم هم نبايد باز گفت روزي آن محرم اگر بيگانه شد تکليف چيست ؟
يک نفر امد قرارم را گرفت برگ و بار و شاخسارم را گرفت چهار فصل من بهاران بود و حيف باد پائيزي بهارم را گرفت اعتباري داشتم در پيش عشق با نگاهي،اعتبارم را گرفت عشق يا چيزي شبيه عشق بود آمد و دار و ندارم را گرفت...
قاصدک شهر مرا از بر کن، برو آن گوشه باغ سمت آن نرگس مست و بخوان در گوشش و بگو باور کن یک نفر یاد تو را لحضه ای از یاد نخواهد برد...
من که گفتم اين بهار افسردني است من که گفتم اين پرستو مردني است من که گفتم اي دل بي بند و بار عشق يعني رنج،يعني انتظار آه عجب کاري به دستم داد دل هم شکست و هم شکستم داد دل...
تک تک روزهايم را ميسوزانم،تا چشمکي شوم براي شب هاي بي ستاره ات...
سوداي دلم قسمت هر بي سر و پا نيست خوش باش که يک لحظه دلم از تو جدا نيست...
اگه میدونستی چقدر تنهام،همیشه برام اشک میریختی،اگه میدونستی همیشه اشک میریزم هیچوقت تنهام نمیذاشتی
خدایا کفر نمی گویم... پریشانم چه می خواهی تو از جانم مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی... خداوندا... اگر روزی زعرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی،نمی گویی؟ ( دکتر شریعتی )
|